تبلیغات
 یادداشت های من
نویسندگان
نظر سنجی
ترجیح می دهید کدامیک‌ را انجام دهید







در ادامه مطلب می تونید نقد و بررسی تیزر دوم فصل4 شرلوک رو بخونید!
لازم به ذکره که بگم خودم نقد رو نوشتم پس نظر فراموش نشه!

ادامه مطلب
تاریخ : دوشنبه 6 دی 1395 | 10:23 ب.ظ | نویسنده : محمد ۲۲۱ | نظرات
سلام
من برگشتم!
تو این مدت اتفاقات زیادی افتاد!
 تیزر جدید!
چندین میلیارد! عکس جدید از فصل ۴ 
و کلی خبر
از جمله طلاق آماندا و مارتین که همه رو نا امید کرد !
سعی می کنم تو پست های آینده همه رو بررسی کنم!



تاریخ : دوشنبه 6 دی 1395 | 10:09 ب.ظ | نویسنده : محمد ۲۲۱ | نظرات
با سلام خدمت دوستان عزیز! و عذر خواهی بابت اینکه ی مدت پست نذاشتم:(
بقیه فن فیکمو اوردم بخونن دوستان!!
البته دوستانی ک تو سایت بیکر استریت هستن یا تو کانال عضون ک الان همه اینو خوندن 
ولی خب ممکنه بعضیا(که فک کنم زیر ۱۰ نفر باشن) میان وب منو چک می کنن و ممکنه بیکر رو چک نکنن!! 
به هر حال سعی می کنم با وجود درس و مدرسه بازم اینجا رو هم هر چن وقت ی بار آپ کنم ک نخوابه!
بفرمایید ادامه مطلب


ادامه مطلب
تاریخ : پنجشنبه 4 آذر 1395 | 01:11 ب.ظ | نویسنده : محمد ۲۲۱ | نظرات
بخش سوم
بخش سوم #فن‌فیکیشن شرلوک و هری پاتر
اگه کامنت نذارید دگ اینجا نمیذارما!


مدت زیادی از زمانی که آن خانواده پرونده خود را به شرلوک سپرده بودند نمی گذشت. در تمام این مدت (این دو روز و ۵ ساعت)شرلوک خود را در اتاق حبس کرده بود . 
امروز هم مایکرافت پیشمان آمده بود و مشغول صحبت با او در مورد مضرات سیگرا و مواد مخدر صحبت بودم که ناگهان شرلوک با یک جعبه هدیه و یک بسته شکلات از اتاق بیرون پرید .با خوشحالی و با گام های بزرگ به سمت ما آمد و به من گفت:هی جان مثل اینکه کریسمسه ها!چرا از خودت پذیرایی نمی کنی؟!
مایکرافت با بی میلی گفت:حلش کردی؟
-نه ولی حد اقل فهمیدم باید دنبال چی باشم!بعد با صدایی که سراسر آن خوشحالی موج می زد گفت:زمانبرگردان!
با تعجب پرسیدم :زمان چی چی؟!
-علاقه ای به تکرار کردن حرفم ندارم.
مایکرافت گفت:فکر نمی کردم بی خانمان هات تو دنیای جادوگر ها هم عضو داشته باشن!
شرلوک با افتخار گفت:اونا همه جا هستن .
داشتم تز گفتگوی این دو برادر مغرور کفری میشدم که بلاخره مایکرافت شروع کرد:
این خانواده ای که دیدید یک خانواده ی عادی نبودند .خب ...اونا جادوگر بودند و از یه دنیای تقریبا موازی با دنیای ما به اینجا اومدن .اونا از ترس اینکه ما انسان های معمولی اذیتشون کنیم قانون های سختگیرانه ای برای رازداری دارند .ولی الان قضیه فرق می کنه
-چه فرقی برادر .این زمان برگردان مگه چه ارزشی داره؟
-ارزش این وسیله فرا تر از تصور ماست .این شی به قدری قدرتمنده که نه تنها سرنوشت دنیای جادوگران بلکه سرنوشت ما ماگل ها (بی جادو ها)رو هم تحت تاثیر قرار میده. برای همین اونا مجبور شدن از ما کمک بخوان .
با تعجب پرسیدم:جادوگر ها،ماگل ها،زمانبرگردان،دارم دیوونه میشم!
شرلوک با بی میلی گفت:اگه می ترسی می تونی بری خونه و مراقب زن و بچت باشی جان!
-نه .من نمی ترسم فقط از این تعجب می کنم که تا حالا اصلا وجود جادوگر ها رو باور نداشتم؛ولی الان باید کمکشون کنم!
شرلوک بی توجه به تمام دنیا و اینکه من چه می گویم در فکر خود غرق بود .
-چطور میتونیم رد این دزد رو پیدا کنیم؟
-این چیزیه که تو باید کشف کنی داداش کوچولو!
-جان حاضر شو باید  جایی بریم. بازی شروع شده!
ادامه دارد...
با تشکر از صادق عزیز بابت همکاری و ایده پردازی


تاریخ : سه شنبه 23 شهریور 1395 | 03:10 ب.ظ | نویسنده : محمد ۲۲۱ | نظرات
این شما و این بخش دوم

(آنچه گذشت:در شب کریسمس فردی با همسر و فرزندش برای کمک پیش شرلوک هلمز آمد .آن فرد کسی نبود جز هری پاتر!)
از وقتی که آنها وارد خونه شدن،شرلوک حالت عجیبی پیدا کرده بود،انگار همه چیز را در موردشان می دانست و در عین حال چیزی نمی دانست.
مرد پس از چند دقیقه گفت:خب؛اگه نمی تونید شرایط ما رو بپذیرید من کاملا درکتون...
شرلوک حرفش را قطع کرد و گفت:من پروندتونو می پذیرم.خیلی خب‌ الان می تونید برید.
و آنها را جوری که به نظر نیاید به زور این کار را کرده،از خانه به بیرون هدایت کرد.
سپس به سرفت برگشت و مشغول حرف زدن با برادرش شد:
خب .از اون ها که چیز زیادی دستگیرم نشد.به جز اینکه از راه دوری اومدن و از ما می ترسن و همچنین اینکه انگار آدم ندیدن!پس تو برام توضیح بده!
-اوه برادر احمق من!اگه میتونستم بهت بگم اونا از کجا اومدن و کی هستن؛تا فردا کسی به نام شرلوک هلمز تو لندن وجود نداشت!
-خب من باید بدونم که دنبال چی باشم؛نیست؟
-یک شی با ارزش؛یک شی که فقط به درد افراد خاصی می خوره .
شرلوک غرولندی‌ کرد و گفت:فعلا از کریسمست لذت ببر!
(حالا داستان را از زبان جیمز پاتر،پسر هری پاتر بشنوید):
از زمانی که زمان برگردان مالفوی ها به وزارت خونه تحویل داده شده بود مدت زیادی نگذشته بود. ولی متاسفانه وزارتخانه نتوانست از آن خوب مراقبت کند!
تعجبی هم نداشت. دفعه قبل هم برادر من و دوستش به همراه یه دختر نوجوان زمانبرگردان را از وزارت خانه دزدیدند!
به هر حال این زمان برگردان به سرقت رفته و ما به زودی به دیدن یک مشنگ می ریم تا ازش کمک بخوایم!
پدرم حدس می زنه بازم کار طرفدار های ولدمورت باشه.
به هر حال ما به اون مشنگ هیچ چیزی نمیگیم فقط میگیم یه چیزی شبیه ساعت رو گم کردیم.
واقعا هیجان انگیزه
-پدرت از وزیر اجازه گرفته؟!
-نه .فقط من و تو می دونیم. مواظب باش به کسی نگی
-باشه.
ادامه دارد...

ادامه مطلب
تاریخ : سه شنبه 16 شهریور 1395 | 03:04 ب.ظ | نویسنده : محمد ۲۲۱ | نظرات
کریسمس بود و برف تندی می بارید.
شرلوک مثل همیشه روی مبل خود نشسته بود و با کامپیوترش وب سایت استنتاجش را آپدیت می کرد.مایکرافت هم بی توجه به کل دنیا غرق در لپتاپش بود.
من و خانم هادسون در انتظار کریسمس بودیم‌و از چیز های مختلفی صحبت کردیم. مدت زیادی تا کریسمس نمانده بود ولی شرلوک و مایکرافت گویی هیچ اتفاقی نیافتاده مشغول کار خود بودند.
-هی جان؛به نظرت کسی وب سایت من رو در رابطه با استنتاج می خونه؟
-البته،تو اونقدر معروف هستی که همه کنجکاو شن که چطوری می تونی استنتاج کنی.
-اوه .بله.ولی اگه مشهور نبودم چه کسی وبلاگ من رو میخوند؟
ناگهان صدای در شنیده شد.
بقیه در ادامه مطلب!

ادامه مطلب برچسب ها: فن‌فیکیشن،  

تاریخ : شنبه 13 شهریور 1395 | 02:35 ب.ظ | نویسنده : محمد ۲۲۱ | نظرات
اینم پوستر رسمی فصل ۴ که این روزا تو همه ی منابع شرلوکی میشه پیداش کرد
گفتم منم بذارم!


تاریخ : پنجشنبه 11 شهریور 1395 | 11:24 ب.ظ | نویسنده : محمد ۲۲۱ | نظرات
با سلام 
کانالی که خدمتتون معرفی می کنم کانالی بسیار خوب مخصوص فن بوی ها و فن گرل های شرلوکه
خود بنده هم در این کانال اددمین هستم.
تو این کانال همه چی پیدا میشه!
عکس ! لینک دانلود فیلم،فن آرت،معما،تیزر و کلی چیزای دیگه
حتما توی کانال عضو شید !پشیمون نمیشید!
 برای عضویت در کانال روی عکس زیر کلیک کنید!


تاریخ : چهارشنبه 3 شهریور 1395 | 10:22 ب.ظ | نویسنده : محمد ۲۲۱ | نظرات
همه محصولات این لیست یا بر اثر یک اشتباه کشف شده اند و یا هدف از ساختن آنها چیزی دیگری بوده است، و حالا که مدت ها از زمان ساختنشان می گذرد تصور زندگی بدون آنها ممکن نیست!
 (با تشکر از منبع مطلب)
ادامه مطلب برچسب ها: سرگرمی، علمی،  

تاریخ : سه شنبه 2 شهریور 1395 | 03:41 ب.ظ | نویسنده : محمد ۲۲۱ | نظرات
اینم چن تا جوک با حال و خفن دیگه برای شما!!
  دیروز رفتم پیش دکتر متخصص، دیدم ویزیتش سی هزار تومان شده !!!
.
.
.
.
به دکتر گفتم : اگر تخفیف میدی بگم کجام درد میکنه وگرنه خودت بگرد پیداش کن!
والله .....
پول مفت میگیرن جای درد هم خودمون باید بگیم!

مسئولین هم که اصلا رسیدگی نمیکنن !!!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 ﯾﻪ گز ﺧﺮﯾﺪم ... ﺭﻭﺵ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩ :
ﺗﻮﻟﯿﺪﯼ ﺣﺎﺝ ﺭﺿﺎ، ﺣﺎﺝ ﻋﻠﯽ، ﺣﺎﺝ ﺣﺴﯿﻦ، ﺣﺎﺝ ﺗﻘﯽ
ﺑﺮﺍﺩﺭﺍﻥ ...
.
.
.
به خدﺍ  ،  ﺭﺍﺿﯽ ﻧﺒﻮﺩﯾﻢ ﻭﺍﺳﻪ ﯾﻪ گز ﺍﯾﻦ ﻫﻤﻪ ﺣﺎﺟﯽ ﺑﯿﻮﻓﺘﻦ ﺗﻮ ﺯﺣﻤﺖ ..!!
ﺣﺎﺟﯿﺎ مچکریم  ....

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
 دیشب دستخط بچگی هامو بردم داروخونه  !!!
.
.
.
.
.دو بسته قرص استامینوفن کدئین بهم داد  !!
تازه گفت خیلی هاشو ما نداریم  !!!


باید بری هلال احمر

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 بعضی از مردم سالی دوبار میرن امریکا ویزاشون باطل نشه..
.
.
.
.
.اونوقت من هرسه ماه یکبار با خط ایرانسلم تک زنگ میزنم که خطم نسوزه..
خدایا این دلخوشی ها رو از ما نگیر  !!!
  

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
  پروردگارا ؛ با ما در روز جزا چنان رفتارنما 




که قوه قضائیه با اختلاس کننده ها رفتار کرد  !!!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

برچسب ها: شوخی، لطیفه، سر کاری،  

تاریخ : سه شنبه 2 شهریور 1395 | 03:36 ب.ظ | نویسنده : محمد ۲۲۱ | نظرات
یکی امروز گفت مامان بزرگم داره از آمریکا میاد   !!!



خدایی من همیشه فکر میکردم مامان بزرگا فقط از مکه میان !!!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
سوار تاکسی شدم، کنارم یکی بود که دستش مرغ و روغن بود
خلاصه بدجور جا تنگ شده بود
گفتم :  سبد کالاست ؟ 
گفت : آره
گفتم  :  ربش کو  ؟
گفت :  مگه ربم بود  ؟
گفتم  :  مگه خبر نداری  ؟
هیچی دیگه یارو پیاده شد رفت دنبال رب گوجه فرنگی !!!
خدایا منو ببخش !!!
خودت دیدی جا تنگ بود  ...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

   دست فروشه اومده بهم جوراب زنونه نشون داد  ...  گفت یدونه بخر  ، ارزونه  !!!
بش گفتم من نه زن دارم نه خواهر 
گفت بخر بکش سرت برو دزدی !!!
یعنی تا حالا تو زندگیم به این شدت قانع نشده بودم
الانم دارم از تو زندان براتون پست میزارم  !!!!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

  با مادرم رفتیم مغازه حیوانات یه چرخی زدیم ، از یك مار خیلی خوشگل خوشم اومد 
پرسیدم
 چند ؟ طرف گفت : ٢٠٠ هزار تومن 

مادرم گفت  : نه نماز میخونی نه روزه میگیری نه عبادت حالیته ، خودش مفت و مجانی میاد تو قبرت !! بیا بریم   !!!!

قیافه ی من تو اون لحظه محشر بود !!!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مامانم میگه گوشیو بذار بالا سرت سرساعت ۶ بیدارمون کنه  !!!
.
.
میگم چرا خودت نمیذاری ؟؟
.
.
میگه سرطان زاس  ...  !!!

مطمئن شدم سرراهی ام  ،  چند  تا پرورشگاه رفتم می گن چهرت خیلی آشناس  ...  !!!
وعده ما ماه عسل 96 علیخانی  !!!!

برچسب ها: شوخی، لطیفه، سر کاری،  

تاریخ : سه شنبه 2 شهریور 1395 | 03:34 ب.ظ | نویسنده : محمد ۲۲۱ | نظرات
کدومو بیشتر دوست دارید...؟

مـــــن،



یا ساعت 6:30 صـبح
روز  1 مهر ۹۵ ؟؟




 




مرسیییییی فداتـــــون،
منم دوستــــــــــون دارم.
برچسب ها: جوک، سر کاری،  

تاریخ : سه شنبه 2 شهریور 1395 | 03:03 ب.ظ | نویسنده : محمد ۲۲۱ | نظرات
سلام چن تا عکس شرلوکی کمی تا قسمتی با کیفیت براتون آوردم چن تاشونم خودم میدونم خیلی کوچیکن!





به جز این یه چن تا دیگه هم تو ادامه مطلب هست حتما ببینید!




ادامه مطلب برچسب ها: شرلوک،  

تاریخ : دوشنبه 1 شهریور 1395 | 01:07 ب.ظ | نویسنده : محمد ۲۲۱ | نظرات
خب این شما و این بخش دوم
برای مشاهده برید ادامه مطلب

ادامه مطلب برچسب ها: کتاب، هری پاتر، معرفی،  

تاریخ : چهارشنبه 27 مرداد 1395 | 01:20 ب.ظ | نویسنده : محمد ۲۲۱ | نظرات
خب 
این شما و این خلاصه آخرین کتاب هری پاتر
این داستان حول محور پسر شرلوک،آلبوس و اسکورپیوس پسر دراکو مالفوی می چرخه
آلبوس که توی گروه اسلیترین می افته بسیار ناراحته و فکر می کنه پدرشو نا امید کرده.
در همین موقع با اسکورپیوس هم دوست میشه و همیشه باهمن.
کسی به جز آلبوس با اسکورپیوس دوست نمیشه چون یه شایعه دور و برشه
اونم اینه که دراکو نمی تونسته بچه  دار شه برای همینم زنش رو به زمان گذشته فرستادن تا از ولدمورت بچه دار شه و شایعه شده که اون بچه اسکورپیوسه
تو همین وضعیت وزارت سحر و جادو که هری حالا کارمندشه و هرمیون وزیرش! یه زمان برگردان پیدا می کنه 
چند روز بعد از این جریان پدر سدریک دیگوری ایموس،به خونه ی هری میاد و از اون میخواد که با توجه به شایعه ی زمان برگردان از اون استفاده کنه و سدریک رو که بی دلیل کشته شده نجات بده
هری موافقت نمی کنه ولی پسرش صداشونو میشنوه
آلبوس پرستار ایموس زرو می بینه
اون خودشو معرفی می کنه و میگه من دلفی هستم و برادر زاده ی ایموسم
و ازش مراقبت می کنم.
بعد از مخالفت هری و رفتن ایموس و دلفی هری به اتاق آلبوس میره و یه پتو رو که مربوط به بچگیشه و تنها یادگار مادرشه رو به آلبوس میده
آلبوس که رابطش با هری خوب نبوده پتو رو مرت می کنه و معجون عشقی که اون نزدیکی بود روش می ریزه.
خلاصه!
آلبوس تصمیم میگره با اسکورپیوس زمان بر گردانو بدزده و سدریکو نجات بده 
پس میره پیش دلفی و ایموس و با کمک دلفی زمان بر گردان رو می دزدن.
نقششون این بود که تو مرحله اول مسابقه سه جادوگر سدریک رو خلع سلاح کنن تا نتونه اژدها رو شکست بده.
خلاصه اونا این کار رو می کنن.(دیگه حاشیه ها رو از جمله اینکه این کارشون چطور باعث میشه رون و هرمیون در آینده ای که ساختن ازدواج نکنن یا اینکه آلبوس بیوفته تو گلیفیندور رو زیاد شرح نمیدم)
ولی این کار باعث نمیشه که سدریک نا امید بشه و باز هم تلاش می کنه و در مسابقه های بعدی شرکت می کنه  و برنده میشه و باز هم کشته میشه.
)یه نکته:زمان برگردان اونا فقط قابلیت ۵ دقیقه برگردوندن زمان رو داشت یعنی اینکه بیشتر از ۵ دقیقه در گذشته نمی موندن)
پس تصمیم میگیرن که آبروشو ببرن
پس میرن به گذشته و تو مرحله دوم یه طلسم اجرا میکنن که کله ی سدریک باد کنه و نتونه شنا کنه .
ولی بعد از این کار یه اتفاق خییلی بد می افته....

ادامه دربخش دوم!


برچسب ها: کتاب، هری پاتر، معرفی،  

تاریخ : سه شنبه 26 مرداد 1395 | 11:23 ب.ظ | نویسنده : محمد ۲۲۱ | نظرات

تعداد کل صفحات : 3 ::      1   2   3  

  • paper | تبلیغات متنی | مهم نیوز