تبلیغات
 یادداشت های من - خاطره
نویسندگان
نظر سنجی
ترجیح می دهید کدامیک‌ را انجام دهید







این خاطره ای که تعریف می کنم مربوط به سال تحصیلی گذشتست.
خیلی هم جالبه. لطفا برید ادامه مطلب
خوب از کجا شروع کنم؟؟اها
من توی مدرسه ی تیزهوشان اهواز درس می خونم(اسمشو نمی گم ولی اهوازیا میدونن. فقط بگم اون قدیمی تره).
مدیر مدرسه ما از سالی که ما پا به مدرسه گذاشتیم عوض شد. مدیر جدید آدم عجیبیه.
مدرسمون یه ناظم و یه معاون اجرایی عجیبم داره. 
منظورم از عجیب اینه که آدم نمی فهمه کِی شوخی می کنن و کِی جدی هستن و یا کِی شادن و کِی عصبانی.
یه مثال می زنم(خطر لو رفتن داستان بعدی وجود داره)
ناظممنون همیشه تو ایام امتحانات نهایی وقتی میدید ما داریم تو محیط مدرسه از موبایل و تبلت استفاده می کنیم(خودم شخصا هم موبایل می بردم هم تبلت) ؛بهمون می گفت اینا چین میارید یا به شوخی وانمود می کرد میخواد گوشی و تبلتا رو بگیره.
هیچ وقت هم نمی گرفت.
تا اینکه یه روز که تبلتم دست دوستم بود ناظم بهم اشاره کرد گفت هیچی نگو (با اشاره) بعد یهو پرید تبلتمو از دست دوستم کشید داد دفتر!
آقا منو بگی!!!!!!
کارد میزدی خونم در نمیومد!!
فک می کردم میخواد بامون شوخی کنه ولی کاملا جدی بود!
هیچی دیگه تبلتمو داد دفتر !!!
بعدشم شانس اوردم بابام اومد از دفتر تبلتمو پس گرفت.
ولی از ناظممون واقعا بدم اومد.
تازه اون که چیزی نبود. یه روز هم معاون اجرایی داغونمون کرد...
ولی اون باشه واسه یه خاطره ی دیگه.
امیدوارم خوشتون اومده باشه
پ.ن۱:بچه های مدرسمون مخصوصا پویا(همون که تبلتم دستش بود) حتما نظر بدن
پ.ن۲:اگه خوشتون اومد نظر فراموش نشه!

برچسب ها: خاطره، سرگرمی، سر کاری،  

تاریخ : شنبه 19 تیر 1395 | 06:26 ب.ظ | نویسنده : محمد ۲۲۱ | نظرات

  • paper | تبلیغات متنی | مهم نیوز