تبلیغات
 یادداشت های من - فن فیکیشن شرلوک و هری پاتر
نویسندگان
نظر سنجی
ترجیح می دهید کدامیک‌ را انجام دهید







با سلام خدمت دوستان عزیز! و عذر خواهی بابت اینکه ی مدت پست نذاشتم:(
بقیه فن فیکمو اوردم بخونن دوستان!!
البته دوستانی ک تو سایت بیکر استریت هستن یا تو کانال عضون ک الان همه اینو خوندن 
ولی خب ممکنه بعضیا(که فک کنم زیر ۱۰ نفر باشن) میان وب منو چک می کنن و ممکنه بیکر رو چک نکنن!! 
به هر حال سعی می کنم با وجود درس و مدرسه بازم اینجا رو هم هر چن وقت ی بار آپ کنم ک نخوابه!
بفرمایید ادامه مطلب

مدت زیادی از زمانی که آن خانواده پرونده خود را به شرلوک سپرده بودند نمی گذشت. در تمام این مدت (این دو روز و ۵ ساعت)شرلوک خود را در اتاق حبس کرده بود . 
امروز هم مایکرافت پیشمان آمده بود و مشغول صحبت با او در مورد مضرات سیگرا و مواد مخدر صحبت بودم که ناگهان شرلوک با یک جعبه هدیه و یک بسته شکلات از اتاق بیرون پرید .با خوشحالی و با گام های بزرگ به سمت ما آمد و به من گفت:هی جان مثل اینکه کریسمسه ها!چرا از خودت پذیرایی نمی کنی؟!
مایکرافت با بی میلی گفت:حلش کردی؟
-نه ولی حد اقل فهمیدم باید دنبال چی باشم!بعد با صدایی که سراسر آن خوشحالی موج می زد گفت:زمانبرگردان!
با تعجب پرسیدم :زمان چی چی؟!
-علاقه ای به تکرار کردن حرفم ندارم.
مایکرافت گفت:فکر نمی کردم بی خانمان هات تو دنیای جادوگر ها هم عضو داشته باشن!
شرلوک با افتخار گفت:اونا همه جا هستن .
داشتم تز گفتگوی این دو برادر مغرور کفری میشدم که بلاخره مایکرافت شروع کرد:
این خانواده ای که دیدید یک خانواده ی عادی نبودند .خب ...اونا جادوگر بودند و از یه دنیای تقریبا موازی با دنیای ما به اینجا اومدن .اونا از ترس اینکه ما انسان های معمولی اذیتشون کنیم قانون های سختگیرانه ای برای رازداری دارند .ولی الان قضیه فرق می کنه
-چه فرقی برادر .این زمان برگردان مگه چه ارزشی داره؟
-ارزش این وسیله فرا تر از تصور ماست .این شی به قدری قدرتمنده که نه تنها سرنوشت دنیای جادوگران بلکه سرنوشت ما ماگل ها (بی جادو ها)رو هم تحت تاثیر قرار میده. برای همین اونا مجبور شدن از ما کمک بخوان .
با تعجب پرسیدم:جادوگر ها،ماگل ها،زمانبرگردان،دارم دیوونه میشم!
شرلوک با بی میلی گفت:اگه می ترسی می تونی بری خونه و مراقب زن و بچت باشی جان!
-نه .من نمی ترسم فقط از این تعجب می کنم که تا حالا اصلا وجود جادوگر ها رو باور نداشتم؛ولی الان باید کمکشون کنم!
شرلوک بی توجه به تمام دنیا و اینکه من چه می گویم در فکر خود غرق بود .
-چطور میتونیم رد این دزد رو پیدا کنیم؟
-این چیزیه که تو باید کشف کنی داداش کوچولو!
-جان حاضر شو باید  جایی بریم. بازی شروع شده!
ادامه دارد...
با تشکر از صادق عزیز بابت همکاری و ایده دادن.
.
.

پرونده جدیدی که تمام فکر شرلوک رو مشغول خودش کرده بود برای من غیر قابل باور بود و حسابی مرا گیج کرده  بود اصلا مگه همچین چیزی امکان داشت و من هنوز به این حرف هایی که مایکرافت و شرلوک زدند اعتقاد نداشتم.چون... 
-جان  باید بریم جایی. 
من که کامل گیج شده بودم گفتم: کجا؟ 
-باید بریم پیش یه دوست 
-دوست؟؟؟ 
-جان اینقدر سوال نپرس و سریعتر بیا تا بریم 
-باشه 
در تاکسی نشسته بودیم  و من به بیرون خیره شده بودم که صدای پیامک تلفن همراهم اومد و متن پیام این بود:                               179 
انقدر فکر مسائل مهم تر بودم که دیگر پیامی که فکر میکنم اشتباهی آمده است برایم مهم نباشد و ترجیح دادم به اطراف خیره شوم . 
تاکسی متوقف شد و من شرلوک از ماشین پیاده شدیم تا به دیدن اون فرد بریم.      وارد کوچه تاریکی شدیم  و من به شرلوک گفتم : حالا کجا باید بریم؟ 
-رسیدیم.اینجا همون جاییه که باید می اومدیم.
مردی با لباس هایی عجیب و یک ردای بلند به سوی ما آمد.
شرلوک مثل همیشه شروع به استنتاج کرد:
حدود ۴۰ تا۵۰ ساله . دو تا بچه داره و رابطش با زنش خوب نیست . ثروتمند نیست ولی آبرو مندانه زندگی می کند . همان هنگام یک پیام دیگر برای من آمد:شما دعوتید به شهر بازی لندن .
قبل از اینکه فرصت کنم بپرسم چطور فهمیده یا اینکه ماجرای اس ام اس را به شرلوک بگویم مرد به ما نزدیک شد.
-آقای هلمز؟
-سلام. تو باید استیو باشی
-بله من استیو جانسون هستم . منتظرتون بودم قربان .
مرد دست در ردایش فرو برد و یک چوبدستی بیرون آورد .
-شما میخواستید در مورد دنیای جادوگری اطلاعات داشته باشید درسته؟
-بله
قبلش باید به من قول بدید که این راز رو با خودتون به گور ببرید . و البته این حرف ها رو از من نشنیده بگیرید .
-قول میدیم . درسته جان؟
- ببله قول ممی دیم .
خوب حالا بیاید تا....
مرد هنوز حرفش را تمام نکرده بود که چیزی مثل شبح از میانمان رد شد و چوبدستی مرد روی زمین افتاد.
-اوه پناه بر خدا! اون یه دمنتور(۱)بود! 
من خم شدم تا چوبدستی را بردارم(۲) . 
-ننه این کارو...
مرد قبل از اینکه حرفش را تمام کند من چوبدستی را برداشتم و به دست مرد دادم .
هم آن مرد و هم شرلوک خشکشان زده بود .
استیو با انن و منن پرسید:تتو قدررت جادویی دارری؟؟!!
-قدرت چی چی ؟
-قدرت جادویی جان . فرق ما با شما جادوگر ها(۳)
-چی ؟من؟جادو؟شرلوک محض رضای خدا بی خیال شو چرا من باید قدرت جادویی داشته باشم؟
-به خاطر اینکه چوبدستی به شما واکنش نداد. تبریک میگم شما یک جادوگر هستید!
ادامه دارد...
۱. دمنتور:موجوداتی در دنیای هری پاتر که خاطرات خوب را از بین می برند.
۲. نکته اینجاست که اگر چوبدستی به فردی واکنش ندهد به این معناست که او قدرت جادویی دارد  .زیرا بی جادو ها وقتی به چوبدستی دست بزنند چوب دستی آنها را پرتاب می کند . 
۳. اینجا شرلوک به جان طعنه زده و او را جادوگر خوانده

- ------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- 
به خانه برگشتیم.
داستان اس ام اس ها را برایش تعریف کردم

- داخل اتاق قدم میزد و من جز تعجب کار دیگری نمیتوانستم بکنم   جادوگر اونم من؟!
- -جان 
- بله؟ 
- ما خیلی احمقیم  
- چی؟ 
- خیلی احمقیم البته منظور دقیق ترم اینه که تو خیلی احمقی  
- دیگر تحمل این مسخره بازی ها رو نداشتم و با عصبانیت فریاد زدم: شرررلوووک تمومش کن  
- و با  همان لحن مسخره گفت: تازه بازی شروع  شده 
- خب پس بگو ما هم بدونیم 
- دوتا پیام برای تو اومده که اولی شماره هستش و بعدی مکان یعنی شهربازی و اون عدد اول شماره باجه هستش  جشن بزرگ شهربازی هم همین فرداس  و اما نکته مهم اگه تو جادوگر باشی با موبایل پیام میدی ؟ 
- نه.  اما اونی که قرار گذاشته قطعا نیروی جادویی داشته 
- بله داشته ولی نمیدونسته که ما نیروی جادویی داریم و یا 
- ؟؟؟؟ 
- از طرف یه نفر دیگه دعوتمون کرده! کسی که جادوگر نیست و فقط مثل ما جادوگرا به عنوان مشاور ازش استفاده کردن . البته اینا همش احتمالاته!شایدم فقط یه پیام تبلیغاتیه از طرف شهر بازی!

- چی؟پس چرا فقط برای من ارسال شده!
-- این هم یه نکتست شایدم...
- خانم هادسون با عجله وارد اتاق شد و با ترس فریاد زد : ت ت تلویزیون   
- تلویزیون چی؟  
- سریع تلویزیون راروشن کردیم و چیزی دیدم که ای کاش هیچ ارتباطی به ماجرای ما نداشته باشد
Miss me?!
@bakerirregulars

Mohammad 221:
#فن‌فیکیشن شرلوک و هری پاتر ۴
همانطور که قرار بود همان به باجه ۱۷۹ رفتیم .هیچکس آنجا نبود . کمی منتظر نشستیم . شرلوک مشغول کار با موبایلش شد .
-هی شرلوک به نظرت من باید چکار کنم!
-خب معلومه!فردا با آقای پاتر صحبت می کنیم . بعدش هم به یکی میسپاریم بهت جادوگری رو آموزش بده

تاریخ : پنجشنبه 4 آذر 1395 | 02:11 ب.ظ | نویسنده : محمد ۲۲۱ | نظرات

  • paper | تبلیغات متنی | مهم نیوز