تبلیغات
 یادداشت های من - خاطره ۲
نویسندگان
نظر سنجی
ترجیح می دهید کدامیک‌ را انجام دهید







سلام
امروز میخوام خاطره ی مربوط به معاون مدرسمونو براتون تعریف کنم:
ایام آخر سال بود.
همون موقع ها که بعضی معلما درس نمی دن یا درسا رو به اتمامه و آخر زنگ بیکار میشیم
من و بچه های کلاس ،همه(تقریبا همه)موبایل می آوردیم و با معلما عکس یادگاری می گرفتیم(البته به صورت غیر قانونی.معلما هم صداشو در نمی آوردن)
تا اینکه یک روز که همه تو زنگ تفریح تو کلاس مونده بودیم یکی از پلیس های مدرسه اومد تو کلاس.
اول فک کردیم از خودمونه 
ولی چشمتون روز بد نبینه
دو دیقه بعد با معاون اجرایی سر کلاس بود.
(البته هنوزم کسی درست نمی دونه واقعا کی لومون داد)
خلاصه.
معاون اجرایی اومد سر کلاس و من و چن تا از دوستامو که داشتیم در میرفتیم تو راه گرفت با عصبانیت برگردوند تو کلاس.
ما هم از ترس نابود شدیم که این الان چکارمون می کنه.
آقا ما رفتیم تو کلاس انگار یکی از بچه ها اون طلسمی که هری پاتر رو اون کلید دار خزانه زد رو رو آقای معاون اجرا کرد(همون طلسمه که یهو مهربون شد حرفشونو گوش داد.)
هیچی دیگه با کمال مهربانی گفت می دونم میخواد اخر سالی عکس بگیرید و این حرفا(درست یادم نیست چی گفت).
بعد گفت خودتون موبایلا رو بدید‌ فردا زنگ آخر(که چهار شنبه بود)بهتون پس میدم.
ما هم در کمال پررویی باهاش چونه زدیم کردیمش زنگ آخر امروز.
اولین کسی که موبایلشو داد من بودم
ولی زنگ آخرم واقعا موبایلا رو پس داد.
ما هم در کمال پررویی بازم موبایل می بردیم!!
پ.ن:امیدوارم مدیر و ناظممون هیچ وقت این وبو پیدا نکنن!
پ.ن۲:نظر فراموش نشه


برچسب ها: خاطره، سرگرمی، سر کاری،  

تاریخ : یکشنبه 20 تیر 1395 | 07:51 ق.ظ | نویسنده : محمد ۲۲۱ | نظرات

  • paper | تبلیغات متنی | مهم نیوز